درباره وبلاگ

دل بیقرار نیست
"ادا در می آوریم"
چشم انتظار نیست
"ادا در می آوریم"
بر لب دعای ندبه
و دل غرق شهوت است
این انتظار نیست
"ادا در می آوریم"
آقا محب واقعی ات در میان ما
یک از هزار نیست
"ادا در می آوریم"
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
تدبیر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آرشیو مطالب
دانشنامه سوره ها
سوره قرآن
لوگوی دوستان
امکانات دیگر
پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۴

گروه نویسندگان

 

گفتم منم اهل خطا، گفتی که بخشیدم، بیا
گفتم شکستم توبه ها، گفتی که بخشیدم، بیا

گفتم شکسته بالم و پیش نگاهت لالم و
الکن شدم وقت دعا، گفتی که بخشیدم، بیا

گفتم که ای ستّار من، ای حضرت غفّار من
من بر خودم کردم جفا، گفتی که بخشیدم، بیا

گفتم ز خوبی خالی ام، من دانه ای پوشالی ام
بنگر تهیدستم خدا، گفتی که بخشیدم، بیا

گفتم که احوالم بد است، از بس گناهم بی حد است
بخشیده ای این بنده را؟! گفتی که بخشیدم، بیا

گفتم که نفسم سرکش است، جایم درون آتش است
أِغفرلنا، أِغفرلنا، گفتی که بخشیدم، بیا

گفتم دخیل کوثرم، من عاشق پیغمبرم
هستم محب مرتضا، گفتی که بخشیدم، بیا

گفتم که نالان می شوم، مانند باران می شوم
با روضه ی کرببلا، گفتی که بخشیدم، بیا

خوردم دم افطار؛ آب، شب تا سحر هربار؛ آب
گفتم سلام ای سرجدا، گفتی که بخشیدم، بیا

شاعر : امیر عظیمی



پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۴

گروه نویسندگان

 

ای سراپا معصیت بس کن دگر بد باختی
خویش را در منجلابی از گنه انداختی

هرچه تو بد کرده ای من پرده پوشی کرده ام
این منم که دوستت دارم ولی نشناختی

آنقدر دلواپست بودم که دور از من شدی
بردی از یادم به دنیای خودت پرداختی

تنگ یا رب گفتنت بود این دلم بی معرفت
کاش چشمی سوی من یک لحظه می انداختی

هی تو را خواندم بیایی بین آغوشم ولی
پشت کردی بر من و بی وقفه هی می تاختی

من فقط خیر تو را میخواستم ای بی وفا
با همه دنیا به غیر از عاشق خود ساختی...

یک بغل احسان برای تو مهیا کرده ام
گرچه بد بودی ولی باتو مدارا کرده ام

شاعر : علی اکبر نازک کار



چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴

سلمان

 

بهترین رهبر ابناء بشر کیست علیست     

به یتیمان ستم دیده پدر کیست علیست

داشت ایزدبه صدف یک دُر یک گوهر ناب       

 دُر یکدانه نبی هست و گهر کیست علیست

آنکه بر دوش رسول مدنی پای نهاد

تا کند بتکده ها زیر و زبر کیست علیست

کس نگفته است سلونی بجهان بهر بشر

انکه فرمود و به ما داد خبر کیست علیست

آنکه بر جای نبی خفت که از راه وفا

کند از جان نبی دفع خطر کیست علیست

آنکه با دیدن رخسار غم آلود یتیم

اشک می ریخت به دامن چو گهر کیست علیست

آنکه می برد غذای فقرا بر سر دوش

نیمه شب بر سر هر کوی و گذر کیست علیست

آنکه در خانه حق آمد و از خانه حق

بست از دار جهان بار سفر کیست علیست

آنکه شق القمر از تیغ عدو گشت سرش

بر سر سجده بهنگام سحر کیست علیست



دوشنبه یکم تیر ۱۳۹۴

گروه نویسندگان

 

به امید آمده ام خانه خرابم نکنی
همه کردند جوابم تو جوابم نکنی
بار ها آمدم و  باز مرا بخشیدی
با کلام برو این بار خطابم نکنی
همه هستی من این قطرۀ اشک است خدا
وای اگر رحم بر این چشم پرآبم نکنی
به ثوابی که ندارم  چه امید ی بندم
آب چون نیست طلبکار سرابم نکنی
به گمان همه من بندۀ خوبی هستم
پیش  چشم همه عاری ز نقابم نکنی
آبرویم همه این است شدم عبد حسین
وای اگر نوکر  این خانه حسابم نکنی
من که یک عمر شدم نوکر شش ماهۀ او
جلوی حرمله ای کاش عتابم  نکنی
گر قرارست بسوزم بزن آتش اما
جلوی قاتل ارباب عذابم نکنی

شاعر : موسی علیمرادی



یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴

گروه نویسندگان

 

غروب می رود و آفتاب می ماند
و همچنان به دلم اضطراب می ماند
چه دیر سرزدی ای ماه من . . . نگفتی که-
چه چشم ها که به شوقت ز خواب می ماند
تنور وضع سرت را به هم زده اما
به موی سوخته عطر و گلاب می ماند
بگو به نیزه ات آهسته تر قدم بردار
که پای دیده ام از این شتاب می ماند
سرم که هست برای ادای حق سرت
چه غصه دستم اگر در طناب می ماند
به لطف خون تو تنها نه ساقه ی نیزه
زمین هم از برکاتت خضاب می ماند
شکوه نیزه تو بهتر است پس غم نیست
کجاوه ای هم اگر بی حجاب می ماند
به التماس دعاهای سنگ های جفا
سر و جبین و لبت مستجاب  می ماند
میان این همه سر چشم ها چه مبهوتند
به نیزه ای که نگاه رباب می ماند
لبان خشک تو یا چوب می خورد یا سنگ
و همچنان به لبت داغ آب می ماند

شاعر : محمد علی بیابانی



شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴

گروه نویسندگان

 

ما را اسيـــرِ فاتــحِ خيبر نوشته اند
ما را فقيـــر حضرتِ حيدر نوشته اند
شكر خـدا در عالم ذر شيعــه گشته ايم
ما را مُحِبِّ آلِِ پيمبـر نوشته اند
ماييم همه مريـد و مرادِ همه عليست
ما را دخيـلِ گيسوي دلبر نوشته اند
خورده به روي سينه ي ما مُهرِنوكري
ما راغلامِ خواجه ي قنبر نوشته اند
ذكـرِ جنون و باعثِ مستيِّ ما عليست
ما را خرابِ ساقــــي كوثر نوشته اند

شاعر : حمیدرضا گلرخی



چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴



 

به زمین تا که رسیدی همه جا زیبا شد

هرچه گل بود شکفت و دل باران وا شد

هر فرشته به تو یک نام بهشتی می داد

آسمان دید که مجموعه ی آن “زهرا” شد

گفت آهسته که خورشید بتابد همه جا

این چنین نام تو اعلام به یک دنیا شد

رسمشان بود عرب ها که به گُل پشت کنند

رحمت آمدنت مژده ی”اعطینا” شد

یک شب آویخته شد چادرت از عرش خدا

عطر رویایی آن قسمت مریم ها شد

عشق هنگام نمازت به تماشا آمد

“وندرین دایره، سرگشته ی پابرجا” شد

روز میلاد شما بود و دلم خواست، غزل

عرض تبریک قشنگی بشود، آیا شد؟

 شاعر : لیلا تقوی



دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴

گروه نویسندگان

 

دعای نیمه شب عرشیان به کار آمد
جواب حسرت ِ شب های انتظار آمد
برای دیدن خورشید در مدینه شبی
زمین دو مرتبه با آسمان کنار آمد
شبی که قابله در حیرت از نظاره ی ماه  
به سوی شخص پیمیر به افتخار آمد
شبی که آینه ها رنگ آفتاب گرفت
شبی که گمشده ای از دل غبار آمد
کویر خشک و زمستانی بیابان هم
به یمن مقدم او سبز شد ... بهار آمد
رسیده جلوه ی جذاب سوره ی کوثر
که روشن است به نورش نگاه پیغمبر
بدون دیدن او آسمان نشانه نداشت
کسی که هیچ نیازی به عطر و شانه نداشت...



یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳



 

هر سال منم عبد عطايت مادر

خوشبخت شدم من از دعايت مادر

نوروز كه قابلي ندارد ، بي بي

صد عيد ، الهي به فدايت مادر ...



چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳

گروه نویسندگان

 

با این دو قطره کار ماها راه می افتد
بی اشک عبد تو درون چاه می افتد
امشب بیا در روضه تا با خود بگوییم
حداقل چشمت به ما گه گاه می افتد
این غیبتت محض رضای ماه ، طولانی است
ظاهر شوی از چشم ماها ماه می افتد
تو که دعایم می کنی از شنبه تا جمعه
بدنامی از نام من گمراه می افتد
مثل همیشه حتم دارم در نبود تو
این جمعه از لبهای جمعه آه می افتد
آقا شنیدن کی بود مانند این دیدن
هر روز چشمانت به قتلگاه می افتد...

شاعر : جعفر ابوالفتحی



چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳

گروه نویسندگان

 

خزان رسید و به گلزار من شرار انداخت
رسید هیزم و آتش به شاخسار انداخت
دَری که ساختم آخر به من خیانت کرد
گرفت آتش خود را به روی یار انداخت
میان معرکه سلمان خداش خیر دهد
دوید و زود عبا را رویِ نگار انداخت
خودم ز سینه ی او میخ را در آوردم
ببین مرا به چه کاری که روزگار انداخت
عقب کشید و به دیوار خورد و در پیچید
شیار در به روی پهلویش شیار انداخت
زن جوان مرا می زدند نامردها
مدینه فاطمه ام را در احتضار انداخت
و یک غلاف که دست چهل نفر چرخید
و دست فاطمه را عاقبت ز کار انداخت
چقدر چادر زهرا به پاش می پیچید
زن مرا وسط کوچه چند بار انداخت
همین که دست به معجر گرفت طوفان شد
صدا که زد همه را یاد ذوالفقار انداخت
از آن به بعد که برگشت فاطمه ، زینب
دو گوشواره ی خود را دگر کنار انداخت
تو را غلاف که انداخت حسینت هم
ز روی اسب نیفتاد ؛ نیزه دار انداخت

شاعر : محمد جواد پرچمی



چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳

گروه نویسندگان

 

سرِ مزارت اگر آه آه می گیرم
اگر سراغِ تو را گاه گاه می گیرم
كشیدنِ بدنم تا كنارِ تو سخت است!
چه خارها كه ز پا بینِ راه می گیرم
گرفته ام كمك از شانه ی حسین و حسن
پُر از تَرك شده ام، تكیه گاه می گیرم
مُغیره رویِ سرم، سایبانِ من را ریخت
اگر به سایه ی طفلم پناه می گیرم
كمی كبود و كمی هم سیاه شد رویم
مرا ببخش كه از تو نگاه می گیرم
فقط نه خاكِ مزارت، كه چند وقتی هست
حسین را ز حسن، اشتباه می گیرم
مرا زدند ولی باز هم سراغِ تو را
شبیه دختركی بی گناه می گیرم
به گریه گفت به بابا حلال كن من را
اگر ز رویِ تو رویِ سیاه می گیرم
هر آن زمان كه دو چشمانِ زجر می بینم
به زیرِ چادر عمه پناه می گیرم...

شاعر : حسن لطفی



چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳



 

يا علي بشنو وصيتهاي من

خواهش و آمال و نيتهاي من

بعد مرگم اي وصي مصطفي

مونس زهرا و يار با وفا

شب چو آيد پيكرم را در خفا

مي بري نزديك قبر مصطفي

با دودستت پيكرمجروح من

غسل ده ، بر تن بپوشانم كفن

قبر من پوشيده دار از ديده ها

پرده دار خلوت ناديده ها !

خود نماز مرگ من را ساز كن

پس زبان سينه ات را باز كن

گو براي فاطمه از رازها

باز كن بند دل آوازها

نغمه خواني كن برايم اي ولي

جان زهرايت به قربانت علي

شاعر : علیرضا صالحی



سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳



 

حوريه ی علي بدنت را عقب بكش

در سوخته است، زود تنت را عقب بكش

 

امروز كه ز دنده چپ پا شده ست ميخ

با احتیاط پيرهنت را عقب بكش

 

بو مي برند كوله ي بارت شكستني ست

از در نفس نفس زدنت را عقب بكش

 

سينه سپر كن و جلوي نعره ها بايست

اي شيرزن! اباالحسنت را عقب بكش

 

فضه براي وضعيتِ حال تو بس است

ديگر حسين را... حسنت را... عقب بكش

شاعر : علی اکبر لطیفیان



شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲

صالحی

 
بوی ظهور می رسد از کوچه های ما
نزدیک تر شده به اجابت دعای ما


دیگر دو بال آرزویمان شکسته است
از انتظار پر شده حال و هوای ما

این هفته هم سه شنبه شب جمکران گذشت
پاسخ نداشت این همه ، آقا بیای ما

ما از ندیدنت بخدا شکوه می کنیم
ای امتداد هرشب یا ربنای ما

دیگر به اخر خط دوری رسیده ایم
ای انتها غیبت تو ابتدای ما

این پنج روزه نوبت ما ، کاش با تو بود
بر روی رد پای تو می بود پای ما

یک جمعه گریه های تو را درک می کنیم
عجل ، امام منتقم کربلای ما

علی ناظمی



پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲

سلمان

 

از انتظار خسته ام و يا دلم گرفته است؟

تو مدتي است رفته اي , بيا دلم گرفته است

 

نگاه سرد پنجره به کوچه خيره مانده بود

گمان کنم بداند او چرا دلم گرفته است

 

گذشتم از هزاره ها در امتداد دوري ات

به ذهن من نمي رسد کجا دلم گرفته است

 

به چشم خود نديده ام شکوه چهره ي تو را

شبي بيا به خواب من , بيا دلم گرفته است



پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲

سلمان

 

با اشک میزنم ورق این فال خسته را

فالی دوا نمیشود این سرشکسته را

 

خون از تمام چشم و دلم سیر میشود

هر وقت که وا میکنم این زخم بسته را

 

این رسم عاشقی ست که ریزم به هر قدم

گلها به پای آمدنت دسته دسته را

 

از بس نیامدی غزلم پیر شد ببین!

رنگ سفید روی غزلها نشسته را

 

باید شبی نشست غزل عاشقانه چید

این واژه های خالی ازهم گسسته را

 

آقا تو را به جان غزلهای منتظر

منت گذار جاده ی با اشک شسته را



سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲

صالحی

 

براى آنكه بيايى به جاده مى نگرم
براى تو چقدر حرف دارد اين جگرم
هنوز هفته به هفته پَرَم زمين گير است
هنوز بال ندارم به آسمان بپرم
كوير خشكم و چشم انتظار بارانم
هنوز نيمه ى كارم ، هنوز بى ثمرم
دوباره كيسه ى خالى برايت آوردم
هنوز شكر خدا من گداى پشت درم
چقدر جمعه گذشت و چقدر مادرِ من
نيامدى چقدر پير تر شده پدرم
بدون تو چقدر درد بى دوا دارم
بدون تو چه بلاها كه آمده به سرم
هميشه دست نوازش تو مى كشى به سرم
هميشه خوبى و من هم هميشه دردسرم
مگر خودِ تو نگفتى مواظبم هستى
برس به داد دلم در گناه غوطه ورم
خودت اجازه نده بعد از اين گناه كنم
خودت مراقب من باش بى تو در خطرم
مگر دعاى خودت كار را درست كند
كه من قنوت بگيرم دعاى بى اثرم
دلم خوش است به اين روضه ها و هيئت ها
به اين بهانه مگر ره به كوى تو ببرم
براى كرببلا ، براى شش گوشه
ميان روضه دلم تنگ شد براى حرم

یحیی باغانی



دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲

صالحی

 

http://upst.ir/uploads/13789800121.jpg

برای بار غمت سوگوار باید شد

تمام عمر از این غصه زار باید شد

 

برای خضرشدن در کنارصحن تو با

غلام و نوکر تو همجوار باید شد

 

نوشته اند برای زیارت زهرا

بسوی مرقد تو رهسپار باید شد

 

برای مثل سلیمان شدن فقط بی بی

به روی فرش حریمت سوار باید شد

 

برای اینکه امام رضا مرا بخرد

ز داغ روضه ات ابر بهار باید شد

 

ندیدی آخر کاری برادر خود را

از این مصیبت تو غصه دار باید شد

 

نوشته اند: کریمه، به مصحف نامت

به شوق دانه رسیدم دوباره بربامت

 

تو آمدی و همه آمدند دیدن تو

بهار شد همه جا با تب رسیدن تو

 

شبیه خیمه و گودال کربلا که نبود

کریمه،پشت امام رضا دویدن تو

 

اگرچه از نفس افتادی و شدی پرپر

ولی نبود چو زینب نفس بریدن تو

 

تو آمدی و در این شهر دلسپرده کسی

به تازیانه نیامد برای چیدن تو

 

تو را نبرد کسی بر دهانه بازار

فقط فراق شده علت خمیدن تو

 

عنان ناقه ی تو دست محرمان بود و

نیامدند برای اسیر دیدن تو

 

ولی زسینه ی زینب زبانه بالا رفت

به هرکجا که رسید تازیانه بالا رفت

 

سه ساله دخترکی زیر دست و پا افتاد

به روی گونه ی این تک ستاره جا افتاد

 

هزار مرتبه جای همه کتک زدنش

هزار مرتبه از ناقه بی هوا افتاد

 

به تازیانه کتک خورد و پاشد از جایش

ولی دو مرتبه با ضربه های پا افتاد

 

زمین که خورد سه ساله کنار او عمه

به یاد صحنه گودال کربلا افتاد

 

کنار دیده درخون نشسته اش صد بار

سر عموی رشیدش ز نیزه ها افتاد

 

شبی که گم شد و آن زجر رفت دنبالش

به روی ناقه روان بود و بی صدا افتاد

 

ولی به عمه پر از بوی فاطمه برگشت

به سوی قافله زخمی تراز همه برگشت

 

مهدی نظری

 



جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲

مصطفی

 

بیا که بی تو به عشقم دروغ می بندند

بیا که سخت به این انتظار می خندند

در این زمانه که « زخم زبان زدن» هنر است

بیا ببین که رفیقان ، همه هنرمندند

چقدر مردم این شهر بی خیال تواند

و از نبودنت انگار شاد و خرسندند

چقدر تک تک این نامه های چشم به راه

به نامه های همان کوفیان همانندند

بیا و یوسف کنعانِ من خودت بنگر

برای اینکه نیایی چه چاه ها کندند

به جان تو نه ، به جان خودم همین ابیات

برای آمدنت سخت آرزومندند

هزار سال گذشت و هنوز منتظرم

بیا که سخت به این انتظار می خندند...

بهزاد نجفی



سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲

سلمان

 

خارم ولی به دامن جاری بود گلابم

پیش تو دور از تو لب تشنه بین آبم

خواهی ببر به دوزخ خواهی بخوان به جنت

پیوسته کن عذابم امّا مکن جوابم

من مستحق قهرم تو خوانده ای زمهرم

در حیرتم ندانم بیدار یا که خوابم

مهرت گِل سرشتم ذکرت گُل بهشتم

در زیر سایه تو برتر زآفتابم

در پرده پوشی تو از بس گناه کردم

ترسم که شعله خیزد از پرده حجابم

شرمندگی و خجلت بالاترین عذاب است

یارب دگر مسوزان در آتش عذابم

تو می کنی عنایت از لطف بی دریغت

من می کنم تلافی با جرم بی حسابم

در ملک هستی تو ناچیزتر زهیچم

در بحر رحمت تو خالی تر از حبابم

محصول من گناه است پرونده ام سیاه است

دزوخ به خشم آید از خواندن کتابم

اعضای پیکرم را از یکدیگر جدا کن

اما جدا مگردان از مهر بوترابم

«میثم» بگو به عالم من خوان آلم

آل رسول از اول کردند انتخابم



سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲

سلمان

 

گرفته مه همه ی جاده را ـ مشخص نیست

که صاف می شود آیا هوا ؟ـ مشخص نیست

 

چطور باید از این راه مه گرفته گذشت

از این مسیر که یک ردّ پا مشخص نیست

 

و من چقدر در این مه به گریه محتاجم

نمی شود که ببارم... چرا؟ مشخص نیست

 

چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت

شبانه راه بیفتی ... کجا ؟ مشخص نیست

 

و تا همیشه از این شهر مرده کوچ کنی

و دورِ دور شوی ... دور... تا ... مشخص نیست

 

درست می روی آیا ؟ و یا ... نمی دانی

صحیح می رسی آیا ؟ و یا ... مشخص نیست

 

... کسی شبیه نسیم از کنار من رد شد

غریبه بود ؟ وَ یا آشنا ؟ مشخص نیست

 

صدای روشن او از ورای مه پیداست:

نگاه کن به افق! راه نامشخص نیست

 

تو پشت ابری و این قدر تابشت زیباست

هنوز آن طرف ابر ها مشخص نیست

حسن بیاتانی



پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲

سلمان

 

یا رب خودت مواظب شاه غریب باش

او را ولی و ناصر و کهف و حبیب باش

ما زخم می زنیم به او با گناهمان

یا رب خودت به زخم دل او طبیب باش

او آخرین امید دل خلق عالم است

یا رب خودت مراقب اَم ُیجیب باش

تا آن زمان که دولت او گردد استوار

یا رب نگاهبان امیر غریب باش

از آه عشق یک مَهِ دُردانه مانده است

یا رب مواظب پسر نور و سیب باش

ما مرد استقامت و یاریش نیستیم

تنهاست شاه ما ، تو برایش مُجیب باش

یا رب مراقب دل پر داغ و خون او

وقتی که خواند روضه خدالتریب باش


مجيد خضرايي



پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲

سلمان

 

چون به بزم دوست خواهی رفت، شب‏ها بهتر است

گر دلیل راه خواهی اشک شب ها بهتر است.....

 



پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲

سلمان

 

از بس که ندارم غمِ دیدار شما را

گویا که رها کرده دلم کار شما را

 

آن روز نیاید که گناه منِ عاشق

آزرده کند چشم گُهربارِ شما را

 

نالایقم و دور ز کوی تو نگشتم

نازم کرم و رأفت بسیار شما را

 

اُفتم ز فراق تو به دامان بلا ، گر

کز دست دَهَم سایه دیوار شما را

 

من نوکریت را به دو عالم نفروشم

بر کس ندهم خدمت دربار شما را

 

در منزلتِ گریه کنِ حُزن تو این بس

زهرا کند تکرار ، عزادار شما را

 

در سینه زنی ، یاکه حرم ، یاکه به روضه

از من بِسِتان جان گرفتار شما را

 

هر بار که گشتیم گرفتار بلایی

خواندیم فقط نام علمدار شما را

 

در ماه عزا توشه ای از معرفتم ده

تا آن که بپویم رَهِ دشوار شما را



چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲

صالحی

 


یک نفر عاشقانه می آمد، نفس کوچه ها معطر بود
روی گلدسته ها اذان می ریخت ، زائری در افق شناور بود

چند متری جلوتر آمد و بعد، رو به روی سپیده زانو زد
در مقام ((رضا)) گرفت آرام ، ((شاهدِ)) ایستگاه آخر بود

چشمهایش به سمت در چرخید ، با نگاه غریب گفت آقا
اشک او دانه دانه می غلطید ، صاف و ساده شبیه مرمر بود

دست و پایش هنوز می لرزید ،حس او را کسی نمی فهمید
گنبد زردو صحن گوهرشاد.، محو دارالشفای خاور بود

گفت آقا غریبه ام اینجا ، جان فرزند و مادرت زهرا
زخم انگور داشت چشمانش ، رنگ و رویش شبیه ساغر بود

از غریبی ِ ضامن آهو، بغض هفت آسمان ترک برداشت
نم نمک قطره قطره می بارید ، چهره ی آسمان مکدر بود

چشمهای زمین به سوز آمد ، پشت افلاک ،از غمش خم شد
آنچه بر روزگار آمد از ، فهم و اداراک ها فراتر بود

سالگرد شهادت آقا، پا برهنه نجیب و دریا زاد
روبه دروازه های مشرق و نور، موجهایی پر از کبوتر بود


سید مهدی نژاد هاشمی



دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲

صالحی

 

جمله ها داشته حرفی نزدن یعنی صبر
سفره داری وسط رنج و محن یعنی صبر
 اولین آیه قرآن شما حا یا صاد
ترجمه گشته بدین شکل حسن یعنی صبر
 ننوشتند چه گفتی وسط کوچه ولی
زیر لب گفتن آهسته بزن یعنی صبر
 آن سکوتی که تو را کشت مرا دق داده است
بعد از آن کوچه حیاتت علنا یعنی صبر
 تا که افشا نشود راز دل مادر دست
را گرفته است فقط روی دهن یعنی صبر
 گفتن جمله لایوم کیومک وقتی
که پر از زهر شده کل بدن یعنی صبر
 این سفارش به برادر که اخا بعد از من
خون نریزید ولو اینکه شود تیر کفن یعنی صبر
 من و تو آینه شیر خداییم حسین
تو به معنای شجاعت شده ، من یعنی صبر
 صبر ایوب مثل گشته ولیکن بی شک
قصه زندگی ات منحصرا یعنی صبر

 

شاعر : حسین صیامی



چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲

صالحی

 

بعد چهل شب لب خودرابه سخن بازكنم
همه غم هاي دلم  را به تو ابراز  كنم
شرح حال من بي تو ،به تو گفتن دارد
بشنو  اي جان برادر " كه شنفتن دارد
سوي شام ،از برتو بادل سوزان رفتم
خون دل خوردم و همراه يتيمان رفتم

بين اين راه نبودي چه كتك ها خوردم
گرنمي بود شكيبايي من "مي مردم
چهل شبه، قدچهل سال من آزارشدم
شاهد سرزنش و طعنه اغيار شدم
نشنيدست كسي آنچه كه من بشنفتم
هر چه گويم"  اي برادر! بخدا كم گفتم
تاكه باصوت علي لب به سخن واكردم
دشمنان را همه "آزرده و  رسوا كردم
با دل خون شده از غم بنگر بر گشتم
مو سپيدو قدكماني ،زسفر بر گشتم
خيز و بر جا" قد و بالاي مرا حال ببين
زينب خويش تو بشكسته پرو بال ببين

مهدی عظیمی 



یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲

صالحی

 

نگاه گریه داری داشت زینب
چه گام استواری داشت زینب
دل با اقتداری داشت زینب
مگر چه اعتباری داشت زینب
چهل منزل حسین منجلی شد
گهی زهرا شد و گاهی علی شد...

(به ادامه مطلب برويد)



ادامه مطلب