|
اشعار مذهبی کدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد؟... "سوار صاعقه" پا در رکاب خواهد شد؟
|
غــفلت از یــــــار گرفتــــــار شدن هــــم دارداز شمـــــا دور شـــدن زار شــدن هــــم دارد
|
|
|
شهر آبستن غم هاست خدا رحم کند شهر این بار چه غوغاست خدارحم کند بوی دود است که پیچیده ، کجا میسوزد ؟ نکند خانه ی مولاست خدا رحم کند همه ی شهر به این سمت سرازیر شدند در میان کوچه دعواست خدا رحم کند هیزم آورده که آتش بزنند این در را پشت در حضرت زهراست خدا رحم کند
همه جمع اند و موافق که علی را ببرند و علی یکه و تنهاست خدا رحم کند بین این قوم که از بغض لبالب هستند قنفذ و مغیره پیداست خدا رحم کند مادر افتاد و پسر رفت زدست ، درد این است چشم زینب به تماشاست خدا رحم کند مو پریشان کند و دست به نفرین ببرد در زمین زلزله برپاست خدا رحم کند ماجرا کاش همان روز به آخر می شد تاز آغاز بلاهاست خدا رحم کند غزلم سوخت دلم سوخت دل آقا سوخت روضه ی ام ابیهاست خدا رحم کند .... |
بگذار از آن شهر ریا دیگر نگویم
از قصّه ی شام بلا دیگر نگویم
من را نگاه بی حیای کوفیان کشت
زخم زبان شام را دیگر نگویم
آقا همین بس که تو را از من گرفتند
از کوفه و سنگ جفا دیگر نگویم
می دانی ای آرام جانم ای حسینم
پس از سر و تشت طلا دیگر نگویم
طاقت نداری تا بگویم ای برادر
آتش به جان خیمه ها . . . دیگر نگویم
داغ سه ساله پشت زینب را شکسته
این داغ سنگین بود و ما... دیگر نگویم
من بودم و یک دشت باغ لاله امّا
با داغ خود کشتی مرا دیگر نگویم
یک کربلا بس بود تا زینب بمیرد
از کربلا تا کربلا دیگر نگویم
شاعر: وحید محمدی
دل كنده ام ولي زتنت با چه زحمتي
ميخواستم به پات سرم را فدا كنم
اما به خواهر تو ندادند مهلتي
كي گفته قطعه قطعه شدن درد آور است؟
مُردن به عشق تو كه ندارد مشقتي
بهتر نبود جاي تو من كشته ميشدم؟
بي تو چگونه صبر كنم.... با چه طاقتي؟
از بس براي زخم لبت گريه كردهايم
چشمي نديدهام كه نديده جراحتي
تو رفتي و غرور حريمت شكسته شد
هنگام غارت حرم آن هم چه غارتي
آتش زدند خيمه ما را و بعد از آن
دزديده شد تمامي اشياء قيمتي
اين بچه ها تماميشان لطمه خوردهاند
با من ولي به شكوه نكردند صحبتي
كم مانده بود خم بشوم كم بياورم
از دست تازيانه بي رحم لعنتي
غصه نخور حقير نشد خواهرت حسين
از فتح شام آمدهام با چه هيبتي
شرمندهام رقيه تو در خرابه ماند
لطفي كن و سراغ نگير از امانتي
عباس اگر نبود اسارت چه سخت بود
ممنونم از حمايت آن چشم غيرتي
شاعر: مصطفی متولی
ز فرط گریه گرفته صدای تو بس کن
خدا کند که بمیرم برای تو بس کن
تمام ایل و تبارت فدای دین گشتند
تمام ایل و تبارم فدای تو بس کن
میان خانه ی خود هم حسینیه داری
گرفته بوی مصیبت بنای تو بس کن
چقدر گریه و ضجه؟ چقدر ندبه و آه ؟
چه کرده بادل تو کربلای تو؟؟ بس کن
چه آمده به سرت؟ این چه حالتی ست آقا؟
نمور گشته دوباره عبای تو بس کن
قتیل روضه و گریه به فکر زینب باش
ببین چه کرده همین روضه های تو بس کن
قبول شنیده ای آقا " عَلی عَلَی الدُنیا..."
قبول زاده ی لیلا به جای تو...بس کن
قبول دیده ای "اَلشِّمرُ جالِسُ..."آن روز
قبول...قبول...بمیرم برای تو ، بس کن
قبول... کرببلا آتشت زده اما...
قبول رفته به غارت ردای تو بس کن
قبول هرکسی آمد تورا به سخره گرفت
کسی نداد به دستت عصای تو بس کن
نگو که شد سپرت عمه ات میان حرم
نگو که خورد زمین پیش پای تو بس کن
قبول حرمله ی نانجیب عذابت داد
گرفته است نفست لای لای تو بس کن
بیا بسنده کن آقا به روضه ی کوفه
نگو که شام شده شهر بلای تو بس کن
تو را به مادر پهلو شکسته ات زهرا
- زفرط گریه گرفته صدای تو- بس کن
علرضا خاکساری
ارباَ اربا بدنت،قلب مرا از جا کند
زخمِ صد پاره تنت، قلب مرا از جا کند
با شتاب آمدم از تل سوی مقتل ،ای وای
خنجری در دهنت، قلب مرا از جا کند
کهنه پیراهنی هم روی تنت نیست چرا؟
غارت پیرُهنت ، قلب مرا از جا کند
بوریا گشته مقدّر ز برایت ،صد حیف
بدن بی کفنت، قلب مرا از جا کند
قاتلت همسفرم هست ،عزیزم چه کنم
دشمنِ بس لجنت، قلب مرا از جا کند
خیزران هست به دستش که جسارت بِکند
بر لب و آن دهنت، قلب مرا از جا کند
شمس رویت ز نوک نیزه قمر را دیده
وَ تبسّم زدنت، قلب مرا از جا کند
جان عبّاس بگو از سرِ نیزه چه خبر؟
روی نی پر زدنت، قلب مرا از جا کند
طفل بی تاب تو، هر لحظه پدر می خواهد
اشک این یاسمنت، قلب مرا از جا کند
تو که رفتی، ولی ای کاش نمایی نظری
دائماً این مِحنت، قلب مرا از جا کند
(محمد مهدی عبدالهی)
مرگ من بود دمی کز تو جدایم کردند
در همان گوشه گودال فدایم کردند
دوستانم که نبودند بگریند به من
دشمنانم همگی گریه برایم کردند
من که خود راهنمای همه عالم بودم
سر خونین تو را راهنمایم کردند
هر کجا خواستم از پای در افتم دیدم
کودکان دست گشودند و دعایم کردند
خجلم از تو که گم گشت امانت هایت
بر سر خار دویدند و صدایم کردند
گریه ها داشتم از دوری روی تو ولی
خنده ها بود که بر اشک عزایم کردند
همرهانم که گرفتند غبار از محمل
همه در خاک فتادند و رهایم کردند
تا دم مرگ طرفدار تو بودم ای دوست
دشمنان یکسره تحسین به وفایم کردند
حسین من بیا و این دل شکسته را بخر
حسین من مسافر جا مانده را با خود ببر...
اين اشکهای سر زده خواهي نخواهي است
يعني تمام شعرم اسير دو راهي است
این واژه های تب زده غرق تلاطم اند
در های و هوی تشنگی و العطش گم اند
باید ز هرم آه دلی شعله ور کنیم
با چلچراغ اشک شبی را سحر کنیم
باید دخیل دل به پر جبرئیل بست
آری به قلب معرکه باید سفر کنیم
پس از کدام حادثه باید شروع کرد
پس از کدام واقعه صرف نظر کنیم
ميدان پر از صداي کف و طبل و هلهله است
خيمه اسیر شیون و آشوب و ولوله است
آرام دیدهي تری از دست می رود
صبر و قرار مادری از دست می رود
بیتاب می شود ز تلظی اصغرش
با دیدن کبودی لب های پرپرش
در مشک های تشنه نَمی هم نمانده است
آبی به غیر اشک دمادم نمانده است
این اشکهای سر زده خواهی نخواهی است
بانوی دل شکسته اسیر دو راهی است
ماتم گرفته کودکش آخر چه میشود
لبهای خشک سورهي کوثر چه میشود
یک جرعه آب گرچه دگر در خیام نیست
او را توان خواهش آب از امام نیست
با دست عمه هر گرهی باز می شود
قلب علی هوائیِ پرواز می شود
تا عرش دست های پدر پر کشیده تا ...
تا قلّهي های عشق و شهادت رسیده تا ـ
ـ محشر به پا کند همه جا با صدای خود
این بار با صدای رجز گریه های خود
اما سپاه کوفه جوابش شنيدني است
تصوير آب دادن اين غنچه ديدني است
چشمان تير محو سيپيدي حنجرش
رحمی کند خدا به دل خون مادرش
ای وای التهاب سه شعبه چه می کند؟
با اين گلو شتاب سه شعبه چه مي کند؟
تيري که روي دست پدر کرد پرپرش
حالا دخيل بسته به رگهاي حنجرش
اين اشکهای سر زده خواهي نخواهي است
حالا امام خسته اسير دو راهي است
اين گونه عاقبت پسر از دست مي رود
بيرون کشد سه شعبه سر از دست مي رود
«يک گام رو به پيش و يکي رو به پس رود
حالا مردد است به سوي چه کس رود»
دیده میان قلب حرم اضطراب را
ديده کنار خيمه غروب رباب را
ديدند پشت خيمه پدر قبر ميکند
قبري براي اين دل بي صبر ميکند
اما چگونه خاک بريزد بر این گلو
بر چشمهاي بي رمق و نيمه باز او
بهتر که پشت خيمه اي آرام خفته است
بهتر که راز جسم نحيفش نهفته است
بر ساحت تنش که جسارت نمي شود
اعضاش عصر واقعه غارت نمي شود
ديگر به شام شوم تماشا نميرود
ديگر سرش به نيزهي اعدا نميرود
تا شام و کوفه همسفر آفتاب نيست
بر نيزه ها مقابل چشم رباب نيست
اين اشکهای سر زده خواهي نخواهي است
شاعر هنوز هم به سر اين دو راهي است
گفتند که نيامده دشمن به سوي او
سر نيزه اي نبوده پی جستجوي او
اما چه کرد کینهي این قوم با تنش
شد سینهي شکستهي ارباب مدفنش
(یوسف رحیمی)
ای تیر! کجا چنین شتابان؟...آرام
قدری به کمان بگیر دندان...آرام
ای تیر!به حرفِ حرمله گوش نکن
برگرد...نرو تو را به قرآن...آرام...
بی فایده ست روضه و ماتم بدون تو
بی فایده ست اشک دمادم بدون تو
ای منتقم.... جان عمو جان تان بیا
بی فایده ست ماه محرم بدون تو
چنگی به دل نمیزند آقای غصه دار
بیرق-علم - سیاهی و پرچم بدون تو
در حیرتم چگونه حسین زمانه ام
روی کتیبه سر بگذارم بدون تو
ماه محرم آمده است محتشم بخوان
"باز این چه شورش است..."درعالم بدون تو
مزه نمی دهد که دو ماه عزا شوم
سینه زن حسینیه ی غم بدون تو
دارم زفرط غصه وغم آب میشوم
در پای روضه های "مقرم " بدون تو...
(علیرضاخاکساری)
طفل ویرانه شدن زار شدن هم دارد
قد خم دست به دیوار شدن هم دارد
تا صداي لبت آمد لبم از خواب پريد
سر تو ارزش بيدار شدن هم دارد
عقب افتادن این چند شب از عاطفه ات
این همه بوسه بدهکار شدن هم دارد
بی سبب نیست که با دست به دنبال توام
چشم خون لخته شده تار شدن هم دارد
دخترت نیستم از طشت رهایت نکنم
دختر شاه فداکار شدن هم دارد
معجري را كه تو از مكه خريدي بردند
موي آشفته گرفتار شدن هم دارد...
دیشب تمام “سر درد“ های چند ساله ام را شمردم!
اما جمع اش، باز هم کمتر از یک لحظه “پادرد” سه ساله ی تو شد …
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
عشق حســــــــین رمز دوام رقیه است...
بیا نگار دل آرای فاطمی شوکت
بیا عزیز خدا ، ای امیر با عزّت
توئی که جنِت موعود سینه زن هایی
علم به دوش غریب همیشه ی هیئت
قنات جاری اشک زلال من را باز
پر آب کن به یکی جلوه از یم رحمت
ببار حضرت باران که دشت خشکیده
ببار بر سر این خاک خشک و بی برکت
به حق گوشه نشینان ببخش اگر من هم
به هفته های بدون تو کرده ام عادت
چقدر بغض گلوگیر جمعه هاغ سخت است
چقدر سخت و گلوگیر و پر غم و محنت
دگر به سوی معاصی نمی روم آقا
عزیز فاطمه دیگر خیالتان راحت
چه مجلسی بشود آن محرّمی آقا
که روضه را تو بخوانی خدا کند قسمت
وحید محمدی
مرتضی کیست که عالم همه دیوانه ی اوست ؟؟
این چه شمعی ست فقط فاطمه پروانه اوست ؟؟
خبر آمد که آقای غدیرش کردند
هادی و نقی، اسامی زیبایت
هستی و فلک،چون گهری برپایت
منت بگذار بر سرِ چشم دلم
بنمای قدم تا که شوم شیدایت
درهر حرمی که جامعه میخوانم
درحیرتم ازصفات بی همتایت
چه خوب شد عرفه دلبرم صدایــم کرد
خدا به خاطر ارباب این عطایـــم کرد
به دامن جبل الرحمه پا به پای حبیـب
به آستان رفیع دعا رهایـــــــم کرد
چه فرصتی که به همراه کاروان حسین
مسافر سفر دشت نینوایــــــــم کرد
زسعی مروه و سعی صفا عــــبورم داد
به طواف حج حقیقی دل آشنایـم کرد
چه منتی که در این روز معرفت،اربـاب
به خوان نعمت العفو خود گدایــم کرد
منی که هیچ نبودم به شی مذکــوری
به حب فاطمه شایسته ثنایم کـــــرد
به افتخار علی ره به بام هــــــم داد
که هم نشین تمام فرشته هایــم کرد
ز گریه حوله احرام دلبرم خیس اسـت
صدای ناله ارباب مبتلایم کـــــــرد
همه به حال دعای حسین می گـریند
نوای یارب زینب پر از نوایــــم کرد
به دیده اشک مناجات کئکان زیباست
زگاهواره خود کودکی ندایم کــــــرد
علی اکبر و طعم فراز های دعـــــــا
به شیوه های دعا خواندن آشنایم کرد
به اشک چشم علمدار کاروان سوگــند
حسین بود که دلداده خدایم کـــــرد
همان حسین که با جلوه کرامت خــود
کرم نمود و صدا سوی خیمه هایم کرد
بدون اذن خودش کربلا نمی آیـــــم
ز درد با که بگویم که کربلایم کـــرد
خوشم از آنکه بگویم به دوستان شهید
حسین عاقبت از عشق خود فنایم کرد